تبليغاتX
حلق آویز -
می خواهم خودم را همینجا حلق آویز کنم.دلت خواست تماشا کن

رادیومرگ 1

صدای مرا ...صدای صدای مرا اگر که می شنوی...مثلن چرخانده باشی موج سیاهی از موهای کسی را روی همین ایستگاه و صدای خودت را بشنوی سوار موج ها با بغضی که حتی دیگر دلِ خودت را هم نمی سوزاند.همیشه همین است...دیوانه باشم و رعشه بگیرم و بزنم زیر گریه و هی بی طاقت شوم ...همین ها بود نه؟...چهار دقیقه بعد از تو بود که به سرفه افتادم و هی پشتِ هم حباب خون از نفسم زد بیرون.دارم به سرفه های خودم عادت می کنم و دیگر باکم نیست از حباب های خون.پیش تر این طور نبودم...پیش تر می ترسیدم...نه این که زنده بودن برایم مهم باشد...نه!...ولی این طوری مردن خیلی مسخره است...این طوری که هی آدم بچرخد روی موج سیاهی از موهای کسی و صدای خودش را بشنود از دور که دارد غرق می شود و انگار فلج شده باشد، بختک را روی سینه اش تحمل کند تا صبح و بعد از رختخواب بزند بیرون و لبخند مضحکی را روی صورتش نقاشی کند و موهای دم اسبی اش را برس بکشد و از درِ خانه تا سرکوچه دله و حریص پک بزند پشت هم به سیگار و هی سرفه و حباب خون از لای لبخند مضحک اش بپاشد کف آسفالت.و بعد هی مرور کند خودش را که گویا آدمِ دودوزه بازی بوده و هی مرور کند خودش را که به نعل زده یا به میخ و هی مرور کند خودش را که تن داده به این سرفه ها و حباب های خون و باکش نیست...باکش نیست که صدایش می چرخد روی موج سیاهی از موهای کسی و صبح علی الطلوع از رادیو مرگ پخش می شود و می پاشد کف آسفالت...

من پشت پنجره بودم گویا و کسی توی تاریکی همین طور نشسته بود کنج تراس و داشت جایی به جز من را نگاه می کرد انگار...ها...خودم بودم پشتِ پنجره و زل زده بودم به کسی که کنج تراس نشسته بود و صدایم روی موج سیاهی توی گوشش می پیچید یا نمی پیچید:دارم تمام می شوم...دارم به طرز فجیعی تمام می شوم....

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/02/30ساعت 1:4  توسط علی مسعودی نیا  |