تبليغاتX
حلق آویز -
می خواهم خودم را همینجا حلق آویز کنم.دلت خواست تماشا کن

به زبانی بی پرده و پنجره

از دهان اتاق حرف های عجیبی بیرون می زد

مثلن تختخوابی منجمد از فقدانِ بغل

که لهجه ای قطبی داشت

 انبوهی کاغذِ نامفهوم

توی حلقِ اتاق می پیچید و تف می شد

گفتم: چیزی نیست

گریه به گیج گاهم زده

عقربه های شوخ برای ساعت سبیل می گذاشتند

انگشت ها توی عکس روی سرم شاخ می شد

ابری ترسو دورِ میزم راه می رفت

برای عطسه هایم قهوه ریختم

به عکسِ شاخ دارم خندیدیم

گفتند:ابری ترسو دورِ میزت راه می رود

گفتم چیزی نیست

گریه به گیج گاهم زده

در گلوی میزم صنوبری می سوخت

آتش نشسته بود روی صندلی خونسرد

من توی بخاری گر گرفته بودم

داشتم همین ها را می نوشتم

روی انبوهی کاغذِ نامفهوم

که از دهانِ اتاق بیرون می زد

گفتم چیزی نیست

گریه به گیج گاهم زده

بریده های دستم

بریده های دهانم

براده های لذیذِ چشم هایم

می توانی همه را برداری

می توانی از دهانِ اتاق بیرون بزنی

ابری ترسو یقه ات را می گیرد

می پرسد کو

بگو دارد همین ها را می نویسد انگار

این بریده های دستش

این بریده های دهانش

این براده های چشم اش ...ببین!

خوشی زیرِ نگاهش زده

باز می پرسد:کو؟

بگو چیزی نیست

گریه به گیج گاهش زده...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/25ساعت 0:40  توسط علی مسعودی نیا  |