|
می خواهم خودم را همینجا حلق آویز کنم.دلت خواست تماشا کن
|
و این که دارم در تصادفی مشکوک به قتل می رسم
و جان می کنم در حضور عابران محترم
(به رانِ محترم هم البته گوشه ی چشمی خون آلود)
و مردی که با ظاهری موقر (گیرم پالتو و کلاه و پیپ و عصا)
چیزی در مردمک هایم پیدا کرده و هی می جورد
حدقه ام را می جورد با عصاش
چشم هایم قل می خورند روی آسفالت
و زنی هم سرش را تا کمر فرو برده توی حلقم
و سعی می کند اشتهایم را باز کند
و دیگر این که کماکان افتاده ام
و دارم در تصادفی مشکوک
به تمامِ زبان های نیمه جانِ دنیا به قتل می رسم
شاید هم این دختر بدش نیاید که توی کبدم چرخی بزند
و لب هایم را توی کیفش قایم کند و برود خانه
احشای من در این تصادفِ مشکوک اعلامِ خود مختاری می کنند
و دیگر این که باقیِ ماجرا حرفِ زیادی ست
دیوانگی کارِ جوادی ست
دیوانگی کارِ جوادی ست...