|
می خواهم خودم را همینجا حلق آویز کنم.دلت خواست تماشا کن
|
سرسره ی جنونِ من رفته به سمتِ سرسرا
قهقهه سر دهم کمی، تا برسم به قهقهرا
هرزه ی تاجر است این، هی جِر و واجر است این
مرغِ مهاجر است این ، سوگ سرای ماجرا
هست دو باره پس هوا، لج شده با نفس هوا
گاه فرو نمی شود، گاه نمی شود فرا
ای که درونِ پرده ای! با نفسم چه کرده ای؟
تا ندریده پرده ها، از پسِ پرده ها درآ !
هی که امین شدم نشد،غارنشین شدم نشد
بعثتِ من نمی رسد، در خفقانِ این حَرا
از همه سرنگون شدم، دون به توان ِ دون شدم
قرمزِ دونِ ما نشد، طیفِ غریبِ ماورا
گفتی از این عذابِ سگ، تیغ بکش به شاهرگ
من چه کنم عزیز ِ من؟ مرگ نمی کُشد مرا...