|
می خواهم خودم را همینجا حلق آویز کنم.دلت خواست تماشا کن
|
باران اگر ببارد ابرهای لا مروّت بکوبد به پنجره
مثلِ هجای زخمیِ بازویی کنارِ تخت ام
می روم به حجله با خوابِ دخترانه ای که لگد به بخت ام
یا آسمانی که فرو می ریزد به خیابانِ نیلیِ مطلق
فرار کن از من ببندش به حلقِِ پاره ای
یا رصد کن طالعم را در ستاره ای
من پیوند عقرب و گرگ ام
پیوندِ زوزه و نیش
پیوندِ انتحار و هجوم
که می خزم عوعو کنان به حجله با خوابِ دخترانه و تُنگِ عسل
قرآن وا می کنم و نازل می شود عنکبوت
که تو را به سفر می کشانم و از گلویم جاده می کشم
با تارهای پاره صیدِ شب پره را جیغ می زنم
لو می رود تمامِ دهانم به استخاره ای
پس رصد کن طالعم را در ستاره ای
گریه ام که می گیرد از حرف های سالِ پیش
باران اگر ببارد ابرهای لامروت می زنم به کوچه
می زنم به انحنای حجله سُر می خورم به خواب
جیغم بزن لا اقل گاهی اذانم کن برمناره ای
یا رصد کن طالعم را در ستاره ای
حاشیه می زنم به متنِ ملافه های حجله گربه می کُشم
داغِ تو مانده روی دهانم ببین چه تاولی به زبانم روییده
باقی خطوطِ مچاله ی بالش
باقی خطوطِ شکسته ی پیراهنِ خواب
باقی شانه های لخت و نفس نفس نفس
باقی را تو بگو به کنایتی یا اشاره ای
و بعد رصد کن طالعم را در ستاره ای...
آرزوهای بزرگ
در فراسوی افقِ جایی که سر کردیم جوانی مان را
در جهانی آکنده از معجزه و آهن ربا
پرسه می زد افکارمان یک بند و بی حد و حصر
که دنگ دنگِ ناقوسِ جدایی آغاز شد
در مسیرِ طولانی بر سنگفرشِ جاده
آیا هنوز آن دوستان را مهلتِ دیداری هست؟
کولیانی پا به پای ما به دنبال مان بودند
ما می دویدیم تا برسیم پیش از آن که زمان رویاهامان را با خود ببرد
چه بسیار جانورانِ ریزی که می کوشیدند میخکوب مان کنند بر زمین
میخکوب مان کنند به حیاتی که می پوسید آرام آرام
علف اما سبز تر بود
نور درخشان تر
وقتی که دوستان گردِ هم بودند
در شب هایی شگفت آور
نگاه می کنیم به آن سوی خاکستر پل هایی که پشتِ سر خود سوزاندیم
به آن سوی پل نگاه می کنیم که چه سر سبز بود
گام هایی به پیش ،ولی پس نشسته باز از پسِ خوابگردی
پس نشسته و کشیده به نیروی گره گیرِ خواب
بر فرازِ بلندی، پرچمی در اهتزاز
رسیدیم به ارتفاعاتِ سرگیجه در آن جهانِ وهم آلود
تا همیشه گیرِ چنگالِ آرزو و هوس می مانیم،
این طمع را سر ِ سیرایی نیست هنوز
چشمانِ خسته مان هنوز به سمتِ افق در پرواز
هر چند چه بسیار گذشته ایم از این راه
اما علف سبز تر بود
نور، درخشان تر
طعم،شیرین تر
شب های شگفت آور
دوستان ،کنار یکدیگر
شبنمِ سحرگاه ، فروزان
آب ها در سَیَلان
رودخانه ی بی پایان
تا نهایتِ نهایتِ زمان....
High Hopes
Beyond the horizon of the place we lived when we were young
In a world of magnets and miracles
Our troughts strayed constandly and without boundary
The ringing of the division bell had begin
Along the long road and on down the causeway
Do they still meet there by the cut
There was a ragged band that followed in our footsteps
Running before time took our dreams away
Leaving the myriad small creatures trying to tie us to the ground
To a life consumed by slow decay
The grass was greener
The light was brighter
With friends surrounded
The night of wonder
Looking beyond the embers of bridges glowing behind us
To a glimpse of how green it was on the other side
Steps taken forwards but sleepwalking back again
Dragged by the force of some inner tide
At a higher altitude with flag unfuried
We reached the dizzy heights of that dreamed of world
Eneumbered forever by desire and ambition
Theres a hunger still unsatisfied
Our weary eyes still stray to the horizon
Though down this road weve been so many time
The grass was greener
The light was brighter
The taste was sweeter
The nights of wonder
With friends surrounded
The dawn mist glowing
The water flowing
The endless river
Forever and ever
برای کشتنِ من راه های بهتری باید باشد
دیگر به تلاقیِ تیغ و شریان فکر نمی کنم
به قرص های رنگارنگ
به ارتفاعِ سرگیجه و تهوع
به تاب خوردنم از طناب
به مزّه ی ملس زهر فکر نمی کنم
برای کشتنِ من راه های بهتری باید باشد
می شود دراز کشید رو به پنجره
چشم ها را بست و پرنده های خیس را گریه کرد
می شود بالش را بغل کرد و از هوا لب گرفت
می شود توی آینه فرو رفت
من به گر گرفتن چشم هام از ردّ کبریت
به سرنگِ هوا، به کزاز
به تنفسِ مداوم گاز
من به عبورِ گلوله از شقیقه فکر نمی کنم
*
برای کشتنِ من راه های بهتری باید باشد
احمق است این عقربه که هی دورِ خودش می چرخد
من از این دیوانه بازی ها زیاد دیده ام...
هی... ها...هلا به خطّ جنون
هیهاتِ درد
عروسی خون
می زنم به طبلِ رعشه هی...هی ...ها...
می زنم به سینه ی دیوار
به حلق
شب توی شقیقه ام قد می کشد
شب توی شقیقه ام
قد می کشد صدای مبهمِ غیظ
هی...ها...هلا...مثلثِ تاریک!
خیس خونِ تازه ام به خدا مرگ!
یا مرگ!
یا مرگ!
قد قامت الهلاک
تعبیر این رکوع حرامی را از من بپرس
تعبیر این قنوتِ بی سر و ته را
از من بپرس تا صلاتِ سگ
که واعظِ این مناره ی مخروبم
درد از سرم پریده
خوبم...
خوبم...
دردی ندارم ات الّا مرگ...
یا مرگ!...
یا مرگ!...
هی...ها...هلا...
از من رگی بگیر
از من رگی بخواه
از من رگی بزن
زهرم بخواه
نبضی بدزد از حول و حوش گردنم
چشمی بدوز
کورم کن
قوسم کن...پرتم کن...دورم کن...
ببین که می رسم به کجا مرگ!
یا مرگ!...
یا مرگ!...
خطی به سمتِ تیغه ی ابرو
خطی شبیه متواری
زخمی شبیهِ کزاز
هاری...
از من بپرس تا صلاتِ سگ
که واعظم بر این مناره ی مخروب
والله شدید العقاب
وشدید النقاب
و شدید الهول...
و شدید الخواب...
و شدید الهق هقِ بی وقفه
و شدید الحیف
که معرکه ی من است این گوشه ی زنجیر و مار
بیا
تو هم بیا به تماشا مرگ!
یا مرگ!...
یا مرگ!...
یا مرگ!...
خون می رود ازمن به بوم های پر از سیب
خون می رود از من به نارنج کال
خون می رود از من به قهوه های عجیب
خون می رود به شمع
به عود
به آتش
مرتضی
مرعش
من ابرم...خونم به هوا مرگ!
یا مرگ!
یا مرگ!...
یا مرگ.
رادیو مرگ ۲
خواب دیدم...خیلی خواب دیدم...خواب دیدم نشسته ام وسط حوض و ماهی ماهی ماهی دورم می چرخد.نشسته بودم وسط حوض و خیس بودم و هی ماهی ماهی ماهی می چرخید دور سرم حتی.سرم درد می کرد انگار یا حالا که دارم تعریف می کنم شاید سرم درد می کند.فواره ی حوض بود پیش رویم که آب از دهانه اش بیرون می جهید یانه...دهان خودم بود و آب حوض از دهانم فواره می شد و شُرّه می کرد روی ماهی ها.ماهی ها خوششان بود که آب از آن بالا قطره قطره قطره هی بپاشد روی سرشان و درد می کرد سرم که می چرخید دنبال ماهی ماهی ماهی ها...آب از دهانم فواره می زد و درد می چرخید توی سرم دنبال ماهی ها...یعنی یادم نیست.نشسته بودم وسط حوض و عکسم افتاده بود توی آب یا روی آب انگار...روی آب افتاده بود عکسم و لای ماهی ها بودم و درد درست اینجا بود.درست وسطِ پیشانیم.ماهی ها خوششان بود و هی تن می زدند به عکسم و درست همینجا.درست وسط پیشانیم چاقویی فرو رفته بود و می چرخید می چرخید دنبالِ ماهی ماهی ها...از شُرّه های آب بود یا نمی دانم شاید عرق کرده بودم که پریدم از خواب و خیس بودم.خیسِ خیسِ خیس...خواب و بیدار مانده بودم زیر ملافه و پاهایم بروم/نروم می کردند.بیرون زدم از زیر ملافه و رفتم و هی آب آب آب زدم به صورتم و خیس بودم.خیسِ خیس...عکسم افتاده بود توی قابِ آینه ...درست اینجا...درست وسط پیشانیم حفره ای بود و سر ماهی قرمزی از آن بیرون زده بود و هوا را پک می زد...
اینجا اکیدن رادیو مرگ است...
رادیومرگ 1
صدای مرا ...صدای صدای مرا اگر که می شنوی...مثلن چرخانده باشی موج سیاهی از موهای کسی را روی همین ایستگاه و صدای خودت را بشنوی سوار موج ها با بغضی که حتی دیگر دلِ خودت را هم نمی سوزاند.همیشه همین است...دیوانه باشم و رعشه بگیرم و بزنم زیر گریه و هی بی طاقت شوم ...همین ها بود نه؟...چهار دقیقه بعد از تو بود که به سرفه افتادم و هی پشتِ هم حباب خون از نفسم زد بیرون.دارم به سرفه های خودم عادت می کنم و دیگر باکم نیست از حباب های خون.پیش تر این طور نبودم...پیش تر می ترسیدم...نه این که زنده بودن برایم مهم باشد...نه!...ولی این طوری مردن خیلی مسخره است...این طوری که هی آدم بچرخد روی موج سیاهی از موهای کسی و صدای خودش را بشنود از دور که دارد غرق می شود و انگار فلج شده باشد، بختک را روی سینه اش تحمل کند تا صبح و بعد از رختخواب بزند بیرون و لبخند مضحکی را روی صورتش نقاشی کند و موهای دم اسبی اش را برس بکشد و از درِ خانه تا سرکوچه دله و حریص پک بزند پشت هم به سیگار و هی سرفه و حباب خون از لای لبخند مضحک اش بپاشد کف آسفالت.و بعد هی مرور کند خودش را که گویا آدمِ دودوزه بازی بوده و هی مرور کند خودش را که به نعل زده یا به میخ و هی مرور کند خودش را که تن داده به این سرفه ها و حباب های خون و باکش نیست...باکش نیست که صدایش می چرخد روی موج سیاهی از موهای کسی و صبح علی الطلوع از رادیو مرگ پخش می شود و می پاشد کف آسفالت...
من پشت پنجره بودم گویا و کسی توی تاریکی همین طور نشسته بود کنج تراس و داشت جایی به جز من را نگاه می کرد انگار...ها...خودم بودم پشتِ پنجره و زل زده بودم به کسی که کنج تراس نشسته بود و صدایم روی موج سیاهی توی گوشش می پیچید یا نمی پیچید:دارم تمام می شوم...دارم به طرز فجیعی تمام می شوم....
پیاده در فواصلِ سگرمه خواب می روم
لجن به جوی بی لجن
سیاه راهِ خونِ من
مسیرِ هرزِ سکته ای نیامده
که تا عبور از این کشاله می پرم/ نمی پرم
و پلکم از تصورِ تو می پرد/نمی پرد
که می زنم / نمی زنم رگی
و بازهم سگی به شکلِ پوکِ من
به شکلِ پوکِ من سگی
صدات می زند که :هی!...صدام کن!...
به مرده ها...
به مرده ها سلام کن!...
پیاده در فواصلِ فلج
هجای دود و سرفه دود و سرفه /دود
حقارتِ کلاهِ کج
پرنده شعر و خنده شعر و گریه ی کشنده شعر
تمایلِ مداومِ سَرم به انفجار...هی سرم...
عبورِ درد از ورم...سَرم....
به خطِ لالِ گیج گاهِ من
سکوت را کلام کن!
به مرده ها سلام کن!...
پیاده در فواصلی که غرق می شوم/نمی شوم
بغل بریده توی باتلاق این ملافه ها
پیاده پرسه می زنم کنارکافه ها
هجای دود و سرفه : کانت...ژیل دلوز...لکان...
سگ از عرق...عرق به سگ...سگ و عرق به استکان
سرم...سرم...سرم...سرم پر است از خطوطِ آهنی
دکارت...شاملو...نیچه...براهنی...
برای این سرِ بریده فکرِ التیام کن!
به مرده ها سلام کن!
پیاده پلکم از تصور تو می تپد/ نمی تپد
پیاده نبضم از تصورِ تو می زند/نمی زند
مرا نمی برد به خواب این ملافه ها
نفس بریده از هوای کافه ها
رسیده ام به ابتدای سگ شدن
بیا مرا تمام کن!...
به مرده ها...
به مرده ها...
به مرده ها سلام کن!
حالا به ذکرِ شرابم
به ذکرِ قرمز و ابرو
لب گرفته ی منگ
لب گرفته ی خیس
لب گرفته ی عجیبِ سرطانی
غلت غلتِ من است این پتوی مچاله
که پلکم تورا به دندان گرفته مثلِ خوابیدن
یا به دندان گرفته تو را مثلِ خوابیدن
لگد می زنم به سینه ی خودم
به سینه ی تو می چسبم
تشبیه ِ ملافه به موج
به سینه ی تو می چسبم
رسم الخطِ نیلیِ بغل
به سینه ی تو می چسبم
در لاله ی گوشِ تو گوشواره ای
به سینه ی تو می چسبم
بغض...
به سینه ی تو می چسبم
یعنی به ذکرِ شرابم
آبم
خوابم گرفته قرمزِ مخفی!
لب گرفته ی گیج
ماهی ماهی از تو می زنم بیرون
ماهی ماهی می زنم به دریا
می زنم از لبِ تو بیرون
به سینه ی تو می چسبم
یعنی به ذکرِ شرابم
خوابم
آویزِ لاله ی گوشم
به سینه ی خودم لگد می زنم:
اسبم...
لب گرفته ی سرطانی،
به سینه ی تو می چسبم...
به زبانی بی پرده و پنجره
از دهان اتاق حرف های عجیبی بیرون می زد
مثلن تختخوابی منجمد از فقدانِ بغل
که لهجه ای قطبی داشت
انبوهی کاغذِ نامفهوم
توی حلقِ اتاق می پیچید و تف می شد
گفتم: چیزی نیست
گریه به گیج گاهم زده
عقربه های شوخ برای ساعت سبیل می گذاشتند
انگشت ها توی عکس روی سرم شاخ می شد
ابری ترسو دورِ میزم راه می رفت
برای عطسه هایم قهوه ریختم
به عکسِ شاخ دارم خندیدیم
گفتند:ابری ترسو دورِ میزت راه می رود
گفتم چیزی نیست
گریه به گیج گاهم زده
در گلوی میزم صنوبری می سوخت
آتش نشسته بود روی صندلی خونسرد
من توی بخاری گر گرفته بودم
داشتم همین ها را می نوشتم
روی انبوهی کاغذِ نامفهوم
که از دهانِ اتاق بیرون می زد
گفتم چیزی نیست
گریه به گیج گاهم زده
بریده های دستم
بریده های دهانم
براده های لذیذِ چشم هایم
می توانی همه را برداری
می توانی از دهانِ اتاق بیرون بزنی
ابری ترسو یقه ات را می گیرد
می پرسد کو
بگو دارد همین ها را می نویسد انگار
این بریده های دستش
این بریده های دهانش
این براده های چشم اش ...ببین!
خوشی زیرِ نگاهش زده
باز می پرسد:کو؟
بگو چیزی نیست
گریه به گیج گاهش زده...
زخمی که عفونتش تماشایی ست
افتاده ام این وسط...همین اینجا
تا باز نگویی ام که : هر جایی ست...
بسیار از این عبور ِ کفش آلود
با پای مسافران لگد خوردم
پاها دو سه بار جای بد خوردند،
من هم دو سه بار جای بد خوردم
قل خوردم و قل...رسیده ام حالا،
اینجای همین وسط که می آیی
افتاده ام این وسط کمی زخمی
زخمی و عفونتی تماشایی:
افتاده ام این وسط کرخ...بی جان
مرگی ست که راه در سَرم دارد
باید برسد دوباره تیپایی
تا از سر ِ راه تو بَرَم دارد
منم که کشته از قساوتِ شقیقه ام
منم که پا به ماهِ هر دقیقه ام
امان سرفه ام بریده از امانِ من
چه عقربی زده به جانِ من
عبور کن که من سرایتِ کزازِ لا علاج
به برجِ زهرِ مارِ عاج
و صورتم که منهدم شده در این جذام،
که می خورد مرا مدام...
علی! بیا دوئل کنیم
جنازه را کنارِ کوچه ول کنیم
هوا هوای کشتن است
هدف بگیر سمت من!
و بعد هم برو کمی قدم بزن
و بعد شعرِ چلچله به لهجه ای میانِ عبری و لری
و بعد هم عرق خوری
و بعد هم جذام ...هی جذام
و احتیاجِ مبرمم به التیام
الف به لام اوّلم که مین
کمینِ کافِ سرکشم به سین
منم که روی قوسِ قافِ بدقیافه ام
شبیهِ لام بینِ کافه و کلافه ام
الف به نام من ولی به کامِ تو
به گافِ کرکسی که می کشد مرا به نیش
الف به میمِ جیمِ و ذالِ این جذام:
نمایشِ شکنجه های بی کلام
اَلم به نَشرَحی لَکَ به صَدرَکَم
و ابترم
کمی شبیهِ لک لکم
کاَنّهُ کلاغِ بی مترسکم
نترسکم از این مزارعِ جذام،
و جیغ می کشم مدام:
آهای!...مرگِ ساده دل!...
سلام!...
که دیگر به تمشک لبهایت نمی رسند
و دیگر در دامن تو جای هیچ تردیدی نیست
رد می شوم از خیابان های خمیازه
در حسرتِ عطرِ لیموی تازه
من طعمِ بی تفاوتِ انگورم
و امشب را،
فقط همین امشب را،
از بالشم خواهش می کنم
که برهنه شود تا بغلش کنم
فقط همین امشب را،
که سرشار از شباهت غسل و کافورم
وخیلی شبیهِ طعمِ بی تفاوتِ انگورم
من اعتراف می کنم،
افتادنِ سیب ها از شاخه
چیزی از جاذبه ی تو کم نخواهد کرد
این جاذبه کشفِ خودِ من است
کشف نمک است از گونه های تو
که هی می پاشد روی زخم های ناسورم
ومن
که طعمِ بی تفاوتِ انگورم
از اسرارِ گیلاس ها یکی هم این
که چشم هایم به آلبالو نشسته
یعنی حلقم بریده از بی مهتابی
بی خوابی
آرزوی طعمِ گلابی...
می خواهم پر در بیاورم
از جماعت گیلاس ها سر در بیاورم
بیاورم گیلاس های تازه برات
و بعد روی نیمکتی دور
از نفس های خودم کناره گیری کنم
و یک عالمه گیلاس بریزم روی گورم
و روی خاکم بنویسم:
من طعمِ بی تفاوتِ انگورم...
پیکی از همان عرق سگی برای من بریز!
بس که برج هایم از نگات منفجر شدند،
جرج بوشِ خسته ای شدم نشسته پشتِ میز،
مست کرده ، داد می زند میانِ وایت هاوس:
کاندو کاندو کاندولیزا! کاندو کاندو کاندولیز...
لیز خورده ماهیِ تَن تو از نگاهِ من،
تا به کی فقط گریز و هی گریز و هی گریز؟
تو مدرن و تو قشنگ و تو تویی که پاک
من جواد و من کریه و من منی که هیز
دیدی آخرش غزل کشیده شد به گند؟
هی نگفتم ات عرق سگی برای من بریز؟!!!
مانده و گم نمی شود
زُل زده سرتق و سمج،
تا نروم،نمی رود
*
آمده روبروی من ،
هیچ نه فکرِ رفتن اش
رعشه ی خشم بر تنم
لرزه ی شوق بر تن اش
*
باز غریبه آمده،
تا که به خون کشد دلم
باز به عادتی کهن
آمده در مقابلم
*
کیست در آینه که من،
این همه می هراسم اش؟
هر چه نگاه می کنم،
باز نمی شناسم اش!...
فکر کردی که من اینقد اُزگلم با همه چی؟
بس که شیرینه نگاهت، نفسم نوچ شده!
انگاری سرتا پا غرقِ عسلم باهمه چی!
از همون روز که دمِ اسبیمو چیندم از بیخ
گاهی احساس می کنم که کچلم با همه چی!
نود و چار کیلو بودم، حالا هفتاد و یکم
آب شد از غمِ تو رون و کَپَلم با همه چی!
هی کامنت می دن که " کارات دیگه تکراری شده"
چه کنم ؟ هی می پری تو غزلم با همه چی!
تو حَذایی واسه من، دوست دارم یه روز تو رو،
بحَلم با بُحولم با ببَلم با همه چی...
برو با همان دیگری های دور
حواسم به گیس ات گره خورده بود
سرم پر شد از روسری های دور
و کفشی که این پا و آن پا کند،
تو را روی آن پادری های دور...
تو خورشیدِ منظومه ای هی بتاب
به ابعادِ ما مشتری های دور
و می بخشی از فرطِ بیهودگی،
مرا محضِ خوش باوری های دور
که لعنت به آغازِ این دم به دم
امان از دمِ آخری های دور
فلج گشت اسبِ سپیدم دریغ!
پری های دورم!...پری های دور!...
خیزم به سینه یواش یواش
می خزم از لا به لای تو که میدان مینی لا مصّب!
هر لحظه امکاناتِ انفجار
یعنی ممکن است لِنگ من به حالتِ منفرجه
تحویلِ هزار وسیصد و هشتاد و شش درجه
سینه خیزم لا به لای تو که هفت سینی لامصّب!
و هی تو را زیرِ خودم خنثا می کنم...
و خودم را خنثا می کنم
و شهادت می دهم ،
که توی همین عملیات به هلاکت برسم
هلاکتم !که عملیاتِ فتح المبینی لا مصّب!
آهنگِ چشمِ تو را لنگ می زنم
زورم به بغضِ گلویم نمی رسد
هی چانه با نفسِ تنگ می زنم
با سرخِ سیلیِ دستانِ این و آن
دارم به صورتِ خود رنگ می زنم
دیگر شکسته تر از این نمی شوم
از بس به سمتِ خودم سنگ می زنم
درخطّ گریه ی گهواره تا به گور
سی ساله گشته ام و ونگ می زنم
این قدر خیسِ خودت را سرم نبار!
من آدم آهنی ام ...زنگ می زنم...
شبیهِ سیاهی ترین لحظه ی آسمانم
هوایم گرفته
گلویم...
پس این ابرها را ببارم کجا من؟
و خوب است امشب خودم را
از این ارتفاعات حتا خودم را
و توی خیابان بیفتم
که هی تکّه تکّه
و در عنکبوتی ترین ساعتِ شب
شهید از هیا هوی پروانه ها من
نباید خودم را ببینم
از آیینه ی خانه می ترسم امشب
که هی تویش اشباحِ مشکوک
مفلوک
نباید که با این قیافه...
شکسته...
کلافه...
چه ها کرد این قابِ دیوانه با من!...
تماشا که عیبی ندارد ؟...بمانم؟
همین جا...
همین لا به لاها بمانم؟
ببینم تو را هی ببینم تو را من؟
و انگار امشب که باید خودم را
و این اعترافاتِ بیهوده تر را
علی کرّه خر را...
بیندازم آن گوشه توی خیابان
گناهی ندارم
فقط گیجِ گیجم
که از بین یک فوج آدم،
چرامن خدایا ؟...چرا من؟!...
کمی که دورتر
سیاه تر
کمی که خوب حس کنم
دو باره از همیشه بی پناه تر
چه خلوتم!
چقدر آدم از کنارِ من...
چقدر از نگاهِ دورِ تو چروک می شوم!
چقدر خنده دار و پوک می شوم!
غرورِ مضحکی که لا به لام هی ذلیل شد
و لامِ آخرش به آخرم رسید:
علی فقط علیل شد...
بعد برو دنبال تکه های دیگرِ تنم بگرد!
توی گنجه ات را بگرد...
توی مثلن مردمک هات را
لطفن بگو گریه ام کنند
من گریه دوست دارم
ضمنن توی زباله ها را هم
و لای عکس هایی که با گربه ام
لطفن روپوشِ سفیدت را بپوش
مرا معاینه کن
توی حلقم را بچرخ
که تنگِ بغضم چسبیده ای و نفس که ندارم دیگر
یعنی توی حلقم
تنگِ بغضم
اسم تو می کشد پنجه
بگرد همه جا را...حتا توی گنجه دنبالم
دوباره که دارم می نالم!
لطفن تو دوباره بخند
روپوشِ سفیدت را که می پوشی
بگرد لای هق هقِ توی گوشی
یا مثلن نبضم را بگیر
یا لطفن مرا بمیر
لطفن مرا بمیر
لطفن مرا...
که نگاهم این همه لق
و اصلن می توانم لال تر از اینها باشم
بیایم روبرویت دراز بکشم
عینن شبیهِ مرده
و ملافه ای سپید بکشم روی تنم
روی صورتم
روی چشم های شیری ام
عینن شبیهِ مرده
یا بخوابم روی تختخوابی
انگار که قبر
و پتویی برایم سنگِ تمام
و فکر کنم به چشمهایی
که توی چارگوشِ کوچک آینه قاب می شوند
وبه خودم که می افتم از سر
از پا
عینن شبیهِ مرده
و هی به دهانِ کج ام هی می خندم هی
و دیگر آن را می بندم هی می بندم هی
نفس هم احتمالن نمی کشم به کشیدن
شبیهِ مرده عینن
دارم کم کم
کم کم دارم از خودم خداحافظی می کنم
آرام...بی هراس...شمرده:
عینن شبیهِ مرده...