|
می خواهم خودم را همینجا حلق آویز کنم.دلت خواست تماشا کن
|
ترجمه ي ترانه اي از لئونارد كوهن
من منتظر مانده بودم عزيزم!
شب و روز منتظر مانده بودم
نديدم گذرِ زمان را
نيمي از عمرم را به انتظار گذرانده بودم
چه بسيار دعوت ها كه رسيد
و مي دانم كه بسيار بارها دعوت از سوي تو بود
اما نپذيرفتم، چون منتظر بودم
منتظرِ معجزه اي
منتظرِ معجزه اي كه فرا برسد.
مي دانم كه به راستي دوستم داشتي
اما ببين!
دست هاي من بسته است
مي دانم كه اگر چه اين حال آزرده ات كرده
اما بايدغروري در دلت باشد
كه وا مي داردت به ايستادگي
زيرِ پنجره ي من
تویی با شیپور و طبل
و من اين بالا منتظر مانده ام
منتظرِ معجزه اي
منتظرِ معجزه اي كه فرا برسد.
باورم نمي شود كه دل خوشي داشتي!
نه! دلِ خوشي نداشتي از اينجا
اينجا براي تو تفريحي نبود
و سليقه ها هم با هم فرق داشت
آنچه رهبر اركستر مي گويد:موتسارت است
صدايي ست شبيه تركيدنِ آدامس بادكنكي
وقتي منتظر هستي
منتظرِ معجزه اي
منتظرِ معجزه اي كه فرا برسد.
انتظارِ معجزه!
كارِ ديگري نمي شود كرد
از جنگِ جهانيِ دوم تا به حال
هرگزاين گونه شاد نبوده ام
كاري نمي شود كرد
وقتي كه مي داني
تو را نمي برند
كاري نمي شود كرد
وقتي التماس مي كني براي يك لقمه نان
كاري نمي شود كرد
وقتي بايد خودت را به انتظار وادار كني
منتظرِ معجزه اي باشي كه فرا برسد.
من تو را در روياهايم ديدم!
شبي ديگر بود انگار
بسياري از شما برهنه بوديد
بعضي هاتان روشن بوديد
شن هاي زمان فرو مي ريختند ،
از انگشت هاي شما
و شما منتظر بوديد
منتظرِ معجزه اي
منتظرِ معجزه اي كه فرا برسد.
واي! عزيزم! بيا با هم ازدواج كنيم
مدتي مديد تنها مانده ايم
بيا كه در عینِ تنهایی باهم باشیم...
بيا تا قدرت مان را بسنجيم
بيا يك طوري ديوانگي كنيم
كاري كنيم كه مطلقن خطا باشد
در همين اثنايي كه منتظر هستيم،
منتظرِ معجزه اي
منتظرِ معجزه اي كه فرا برسد.
كاري نمي شود كرد...
وقتي كه افتاده باشي
در ميانه ي بزرگراه
و دراز كشيده باشي
زيرِ باران
و از تو بپرسند،
در چه حالي؟
و البته تو قصد شكوه نخواهي داشت
حتي اگر سوال پيچت كنند
پس بايد لال بازي در بياوري
و فقط بگويي:
من اينجا منتظر هستم
منتظرِ معجزه اي
منتظرِ معجزه اي كه فرا برسد...
ویران بیا!...
(ترجمه ی ترانه ای از گروه Duran Duran)
آن ِ من!رویای معصوم!مصنوعِ پوست و نفس!در انتظارِ تو ام
نشانه ای دارم، با خالکوبی همیشگی ام،همان که برای تو نوشته ام:تولدت مبارک
نمی توانم در شکاف ها به واریختن ام ادامه دهم
نمی توانم باور کنم که قلبم را ربوده ای و تکه تکه کرده ای
آه،تنها فرصتی کوچک لازم است برای جنایتی کوچک تا ویران آمدن
حالا می کوشیم تا کور باقی بمانیم، تا بیم و امیدی باقی بماند به بیرون زدن
های کودک!از باد هم وحشی تر باش!
و وزیدن بگیر مرا به سمتِ فریاد.
دیگر چه خواستنی،
دیگر چه دوست داشتنیُ
وقتی ویران می آیی؟
کلمات... انگارشنیده ام آنها را،سوگند، که شنیده ام آنها را ،شبیهِ آوای رادیو
سرما...آیا حقیقت است این، یا جادویی ست که بر من اثر می کند از انگشتان ات؟
نمی توانم در شکاف ها به واریختن ام ادامه دهم
نمی توانم باور کنم که قلبم را ربوده ای و تکه تکه کرده ای
پنهان شو،در آسمانی پر از برف،همه چیز را رو به راه خواهیم کرد،برای ویران آمدن
حالا می کوشیم تا کور باقی بمانیم، تا بیم و امیدی باقی بماند به بیرون زدن
های کودک!از باد هم وحشی تر باش!
و وزیدن بگیر مرا به سمتِ فریاد.
دیگر چه خواستنی،
دیگر چه دوست داشتنیُ
وقتی ویران می آیی؟
پوکیِ استخوانهام گاهی می زند به مغزم
مثلِ تلفیقِ کزاز و نازایی
حلقه ای از گنجشک و ستاره دورِ سرم چرخ می زند
بدونِ درد و خونریزی
گاهی حتا ملافه ام
بوی دندان پزشکی می گیرد
انگار که عصب کشی کرده باشند از آغوشم
چیزی توی تن ام خالی می شود
بدونِ درد و خونریزی
گوش ام حرف می زند
نبض ام سکوت می کند
چشم هایم جا خالی می دهند
تیغ می زنم رگ به رگ های شانه ام را
می افتم به جانِ سرفه ها مرده ی مادرزاد
بدونِ درد و خونریزی
در دمایی حول و حوشِ چهل درجه
جوش می آورم
هذیان روی پیشانی ام راه می رود:
اعضا بنی آدمِ یکدیگر اند
با زبانِ افلیج ام صلح می کنم
صلح می کنم با بریده های گلوم
با خنّاق
می ترکد لای صدایم چیزی،
بدونِ درد و خونریزی