|
می خواهم خودم را همینجا حلق آویز کنم.دلت خواست تماشا کن
|
چشمی که گاو باشد هم چراندن دارد،
خصوصن لای دامن های خیلی چمنی
باید سوارِ اسب شوی،
و کلاهت را مثلِ جان وین بالاتر بگذاری
هرزه هم فصلِ مشترکِ علف است و چشم
دیالکتیکی اروتیک
چیزی در مایه های :وای پسر! تو معرکه ای...
خصوصن مادرت!...
از من بکش کنار
سرعتِ بدخیمی گرفته گردشِ سرم
چشم هایم از فاصله ای مهیب ناظرِ من اند
لامِ افتاده از عقل تا عُق
دیوانه های گلویم با چشم های وق زده
دارم به چشم هایم نگاه می کنم
من حالِ عادی ندارم
گرسنه می جوم، می کَنم از بازوم
تکه تکه های تن ام را می کشم به نیش و چرا که نه
من آدمِ خیلی لذیذی هستم
گوشتِ شیرینی دارم
از پشه های خانه پرسیده ام
تایید کرده اند
با نیش هایی متمادی
با جوش های قرمزی که هی تن ام می خارد هی می خارد تن ام
شوخی نگیر
این هرگز ازآن هرگز های همیشه نیست
من...حالِ عادی ندارم
یا به این حالِ تازه عادت ندارم
پنجره را پیشِ رویم باز بگذار
و بعد،
بکش کنار از من،
از من بکش کنار...
گوسفند می شمارد لای علف های تردِ مغزش،
سری با شبکلاهِ مخروطی بر آماسِ بالش
لختانه ی ملافه ای غمگین با بوی خاکِ نمور
از این ها گذشته
سرخیِ چشم ات می خزد لای تاریکی که هیچ
ستاره ای هرزه چشمک می زند از پشت شیشه
و پرده های بی حیای ولنگار
که دامن بالا می زنند به هر هوایی که هیچ
لیوان نیمه کاره ی آبی کنارِ قرصِ ماهِ آرام بخش
و از این دست بسیار دست ها که می زند به سرت بی خوابی
عوض نمی شود هوا هر چه هم که بغلتی پهلو به پهلو
جیرجیرک های تختِ تو آهنگِ بختک اند
دیرتر از شب است حالا که گام های هیچ ولگردی
در نمی آورد صدای کوچه را که هیچ
دودی که می رود به چشم های ما
دیگرکسی را به سرفه نمی اندازد که هیچ
وعقربه ها که به هم برسند ،
قیچی می کنند شب را از حدودِ ناف
که آن هم هیچ
تنها گرگی که پشتِ پنجره ات زوزه می کشد هنوز
وگوسفند های ابری ات همه جا مانده از آغل
رم کرده
ورم کرده زیرِ شب کلاه
برعکسِ تو که از عکسِ تو خون می پاشد روی قاب
پای چشم ات گود افتاده گریه ی فروخورده یک دلِ سیر
دستِ خودش نیست این پلک اگر لب نمی زند به خواب